X
تبلیغات
نامادری



بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

زندگی با نامادری
آنگاه كه چشم به جهان گشود، جز مادر ندید. لحظه ای پلك هایش را بست، باز او را ندید. مثل یك خواب بود اما... قصه گوی این خواب، مادر نبود! سال یك هزار و سیصدو... خورشیدی، قبل از طلوع خورشید، صدای گریه كودكی فضای خالی راهرو بیمارستان را پر كرد.

آنگاه كه چشم به جهان گشود، جز مادر ندید. لحظه ای پلك هایش را بست، باز او را ندید. مثل یك خواب بود اما... قصه گوی این خواب، مادر نبود! سال یك هزار و سیصدو... خورشیدی، قبل از طلوع خورشید، صدای گریه كودكی فضای خالی راهرو بیمارستان را پر كرد. مادر، كودك را به سینه اش گرفت، اما كودك نمی دانست كه آخرین لحظه های شیرین زندگی اش را می مكد. ساعتی بعد، پدر هم آنجا بود. اما كودك هیچ وقت آن دو را با هم ندید. او در آغوش مادر خواب بود.

میان پدر و مادر فقط سكوت رد و بدل شد. آنها هیچ صحبتی با هم نداشتند. حرف های آنها را اطرافیان نزدیك، هر كدام به زبان خودشان گفته بودند؛ حرف هایی كه قدرت شكستن سكوت را از آنها گرفته بود.

پدر، كودك را از سینه مادر جدا كرد. رفت. نگاهی به پشت سر انداخت. خاطره هایش را مرور كرد. كودك روی دستان پدر خواب بود كه گونه هایش خیس شد. مادر نگاهی به اطرافش كرد. چه جشن خلوتی! صورتش را دو دستی پوشاند. فریاد جلوی چشمانش را گرفته بود. فریادهایش آب شد. باید درد دوری از فرزند را با خود به خانه پدری می برد. فكرش پیش كودك بود، اما كودك همچنان در خواب بود.

۲۴ ساعت از زندگی جدید می گذشت. كودك تمام دقیقه های زندگی را درك كرده بود. او دیگر برای خودش مردی شده بود؛ مردی كه باز هم در خواب بود. روزها می گذشت، پدر، لحظه های بی مادری را درون شیشه می ریخت و به خورد كودك می داد؛ لحظه هایی كه خشك بود، حتی اگر با آب مخلوط می شد.

كودك، یك سال داشت كه پدر و مادر با هم ملاقات كردند. دفتری مقابل آنها گشوده بود. پدر امضا كرد. مادر هم امضا زد. دفتر بسته شد. آنها از هم جدا شدند. كودك هم آنجا بود، اما باز آن دو را با هم ندید. او در آغوش پدر خواب بود.

خودشان هم هیچ وقت نفهمیدند كه چرا چهار بیتی ها غزل نشد.

صدای خنده و شادی كودكی ۵ ساله از حیاط قدیمی یك خانه كه در كنار جنگل واقع شده است، به گوش می رسد. كودك، ۴ سال است كه در این خانه در كنار پدربزرگ و مادربزرگ پدری خود زندگی می كند. كسی به او از گل نازك تر نمی گوید. صبح ها با پدربزرگ به مزرعه و صحرا می رود. عصر كه می شود، صدای زنگوله گوسفندها و حیوان هایی كه از چرا برگشته اند، فضای كاهگلی روستا را پر می كند. مادربزرگ به همراه نوه اش به طویله می رود تا شیر حیوان ها را بدوشد. كودك در طویله، سر به سر همه حیوان ها می گذارد. آنجا آنقدر بزرگ است كه اسب ها، گاوها، الاغ ها، گوسفندها و مرغ و خروس ها هر كدام در گوشه ای زندگی می كنند.

كودك، هیچ تصوری از واژه های پدر و مادر ندارد. او تمام دنیا را در واژه «ننه» خلاصه می كند و كسی غیر از او را نمی شناسد.

كودك، ۶ سال دارد. پدرش به روستا آمده است و همراه او زنی است كه بچه ۳ ساله اش را در بغل گرفته است.

پدر می خواهد كودك را با خود به شهر محل زندگی شان ببرد. كودك كه به خاطر هوای گرم تابستان موهایش را از ته كوتاه كرده است، قیافه دلنشین برای نامادری ندارد. نامادری به پدر می گوید: الآن وقتش نیست. دو ماه دیگر برگرد و او را با خود به خانه بیاور.

آنها به شهر برگشتند؛ شهری كه ۶ ساعت از روستا فاصله دارد. كودك از این رفت و آمد چیزی نفهمید. فقط متوجه شد كه آن زن از قیافه كچل او خوشش نیامده است.

دو ماه گذشت. پدر دوباره به روستا بازگشته است. اما این بار كودك می داندكه او برای چه كاری به آنجا آمده است. خیلی سریع می رود و ماشین سرتراش دستی پدربزرگ را می آورد تا پدربزرگ دوباره سر او را كچل كند.

پدربزرگ هم كه علاقه فراوانی به نوه اش دارد، سر او را از ته كوتاه می كند تا پدر، او را با خود نبرد.

صبح زود كه پدر در خواب بود، كودك به همراه پدربزرگش به صحرا رفت. ننه برای آنها مقداری نان پخته بود كه با پنیر بخورند. وقتی پدربزرگ سفره صبحانه را در صحرا پهن كرد به نوه اش گفت:پدرت اصرار دارد كه این بار تو را با خودش ببرد؛ حتی اگر كچل باشی!

كودك كه گریه می كرد و اشك می ریخت گفت: نه! هیچ كس نمی تواند من را از تو و ننه جدا كند. و پدربزرگ ادامه داد: تو دیگر بزرگ شده ای. باید به كنار پدر و مادرت برگردی. باید در شهر به مدرسه بروی و برای خودت آدم بزرگی شوی. ولی كودك این حرف ها را نمی فهمید و تازه درك می كرد كه چه روزهای خوشی را تا الآن پشت سر گذاشته است.

باد شدیدی در مزرعه می وزید. فصل خزان نزدیك بود. بهارخیلی زود گذشت و گرمای تابستان دوام زیادی نداشت.

كودك، آخرین شب حضورش در روستا را كنار ننه اش خوابید. ننه تا صبح بیدار بیدار و سر بی موی نوه اش را نوازش می كرد. او را می بویید و باهمان زبان محلی برایش لالایی می خواند. گوش كودك با این زمزمه ها آشنا بود. ۳-۲ ساله هم كه بود، مادربزرگش او را با چادر به پشت خود می بست و برایش لالایی می خواند.

صبح زود بود كه كودك درآغوش مادربزرگ پناه گرفته بود و فریاد می زد : ننه! ننه! من هیچ جا نمی روم. تو هم باید بیایی! پدر، كودك را از آغوش مادربزرگ جدا كرد. پدربزرگ و مادربزرگ اشك می ریختند. شاید آنها بهتر از هركسی می دانستندكه چه سرنوشتی در انتظار نوه كوچولوی آنهاست. كودك كه سالها در روستا زندگی كرده و از فضای خارج دور بوده است، اصلاً فارسی صحبت كردن را بلد نیست. او و پدربزرگ و مادربزرگ دراین مدت همه با زبان محلی صحبت می كرده اند. حتی مادربزرگ هم فارسی صحبت كردن را نمی داند. نامادری كه از زبان محلی خانواده شوهرش نفرت شدیدی دارد، تمام تلاش خود را به كار می گیرد تا این كه كودك هفت ساله ، زبان فارسی را بیاموزد و زبان مادری خود را فراموش كند.

كودك، ۸ ساله شده است. پدربزرگ و مادربزرگ برای دیدن او به شهر آمده اند. مادربزرگ با همان زبان شیرین محلی، نوه اش را خطاب قرار می دهد؛ جمله های پرمهر و محبتی كه دیگر كودك هیچ كدام از آنها را نمی فهمد. او زبان مادری اش را فراموش كرده است و این برای كودك و ننه اش خیلی سخت است. اما مادربزرگ همچنان برای نوه اش لالایی می خواند و درحالی كه اشك می ریزد حرف می زند. كودك اما مات و مبهوت ، فقط احساس ننه اش را درك می كند.

هر روز صبح كه پدر از خانه بیرون می رود، كتك خوراك قبل از صبحانه كودك است. نامادری كه تحمل دیدن فرزند شوهرش را ندارد، كودك ۸ ساله را زیر پایش می اندازد و بر روی شكم او بالا و پائین می پرد تا جایی كه نفس كشیدن برای كودك سخت ترین كار است.

خوردن صبحانه با اعمال شاقه نیز سهمیه هر روز كودك است. نامادری برای تخلیه هیجان های خود ساندویچ بزرگی از نان و پنیر درست می كند و آن را سالم درون دهان كودك می گذارد و فشار می دهد تا كودك آن را همان طور ببلعد.

هر روز كه كودك از مدرسه برمی گردد موظف است حیاط خانه را جارو و آب پاشی كند. حمل كپسول گاز و وسایل سنگین نیز از وظایف هر روز اوست تا شاید بر اثر حادثه ای جان دهد و یا ناقص شود! یك روز كه مشغول جارو كردن حیاط خانه است، دستی از پشت سر او را از پله های بزرگ كنار زیرزمین به پائین پرتاب می كند. وقتی كودك به هوش می آید، خود را روی تخت بیمارستان می بیند. سرش چند بخیه خورده است. پزشك به نامادری می گوید كه فرزندت، شانس آورد كه زنده ماند! به گیجگاهش ضربه خورده بود. نامادری هم بالای سر كودك ایستاده است و مدام در گوش او زمزمه می كند: اگر بابایت پرسید، بگو با آبجی دعوا كردم. سرم به در اتاق خورد. و پدر هیچ وقت نفهمید كه چرا سر پسرش شكسته است. او همان داستان ساده را باور كرد! شب ها كه پدر خسته از كار به خانه می آید، نامادری در مقابل دیدگان پدر، برای كودك میوه و خوراكی می آورد و گاهی به او محبت می كند. پدر نیز صبح ها كه از خانه خارج می شود، امیدوار اما نگران، دلش پیش كودك است.

كودك ۱۰ ساله همچون سال های قبل تنبل ترین شاگرد كلاس است. هر روز از معلم كتك می خورد و به دفتر مدرسه احضار می شود. در حیاط مدرسه كلاغ پر می رود و در گوشه حیاط مدرسه، دو دست و یك پایش را بالا گرفته تا تنبیه شود. نمره های پائین می گیرد و در خانه هم پدر به خاطر نمره های صفر تا ۱۴ او را كتك می زند و می گوید: مگر تو از بچه های مردم چه چیز كمتر داری؟! همه به او می گویند: تو در آینده هیچ نمی شوی! از خواهر هفت ساله ات یاد بگیر كه همه نمره هایش ۲۰ است . اما كودك كه در خانه به دور از چشم پدر تمام كارهای خانه را به دوش می كشد و حتی مجبور است به خواهر ناتنی خود در درس هایش كمك كند، پس از خوردن سهمیه كتك هر روزه، هیچ حس و حالی برای درس خواندن ندارد.

دست ها و پاهایش هر روز كبود و سیاه است. نامادری باید روزانه دندان هایش را با گاز گرفتن كودك تیز كند و به آرامش روحی برسد و پدر خوش خیال، هیچ وقت زیر لباس های فرزندش را ندید تا بعدها حرف های او را باور كند.

وقتی كودك سرما می خورد و مریض می شود، باید قرص هایش را در برابر دیدگان نامادری با آب بینی بخورد. تماشای این صحنه برای آن زن آرام بخش است.

همه از كودك می پرسند آیا نامادری، تو را اذیت نمی كند؟ و كودك یاد گرفته است كه در پاسخ به این سؤال ها بگوید: نه! او خیلی مهربان است.

دانشجوی ۱۸ ساله ای در بهشت زهرا كنار قبری نشسته است و اشك می ریزد. اشك ها خاطره هایش را خیس می كند. مادر بزرگش ۶ سال است كه بر اثر سكته جان داده است. او تا حالا اجازه نداشت بر مزار مادربزرگ حاضر شود. سال اول دانشگاه، فرصت خوبی برای این كار است تا فاتحه ای بخواند.

دقیقه ها، ساعت ها، روزها و سال ها گذشت. كودك قصه ما مردی شده است. مردی كه همچنان در خواب است اما ... قصه گوی این خواب، مادر نیست!

مهدی خاموش
روزنامه ایران
منبع:  http://www.aftab.ir/

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 21 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



نامادري «الهه کوچولو» همان دختري که در بوستان جنگلي «شيان» لويزان تهران زنده به گور شد، با تاييد حکم مرگش در يک قدمي چوبه دار قرار گرفت.
به گزارش ايسکانيوز در نشست پيشين رسيدگي به اين پرونده که 13 بهمن 85 به رياست قاضي «حسيني کوه کمره اي» در شعبه 74 دادگاه کيفري  تهران برگزار شد ابتدا نماينده دادستان، کيفرخواست را تشريح کرد.
«امير اسماعيل رضوانفر» اعلام کرد: با توجه به نواقصي که ديوان عالي کشور نسبت به تحقيق پيرامون جنايت گرفته، متهمه به نام «طيبه» براي سومين بار محاکمه مي شود.
«رضا» پدر الهه کوچولو در جايگاه ويژه قرار گرفت و اظهار داشت: چهار سال بود از فاطمه- مادر الهه  جدا شده بودم که با طيبه در لويزان آشنا شدم. طيبه بعد از آنکه  الهه  را ديد به او ابراز علاقه کرد و از من خواست به خاطر دخترم با او ازدواج کنم.
مرد داغدار ادامه داد: بعد از آنکه با طيبه ازدواج کردم، روزهاي اول  به بهانه  هاي مختلف از نگهداري دخترم سرباز مي زد ناچار شدم باز هم فرزندم را پيش مادرم بفرستم. بعدها وقتي متوجه شدم ابرازعلاقه به الهه فقط بهانه اي براي ازدواج با من بوده، با توافق از طيبه  جدا شدم و مادرم هر روز دخترم را به مدرسه مي برد.
رضا که دستانش مي لرزيد رو به رييس دادگاه کرد و گفت: بعد از طلاق، طيبه  باز هم  پيشم مي آمد و تا آخر وقت در شرکت مي ماند تا اينکه 9 دي 82 پدرم به من خبرداد از مدرسه الهه تماس گرفته وگفته اند زني او را با خود برده است.
زماني که سراسيمه به جلوي مدرسه رسيدم از همکلاسان دخترم پرس و جو کردم و عکس فاطمه و زن سابقم را نشان دادم. همگي به عکس طيبه اشاره کردند و گفتند او الهه را با خود برده است.
وي اضافه کرد: مادران  بچه ها  و مستخدم مدرسه الهه نيز  اين مساله را تاييد مي کنند. به هر حال تحقيقات پليس پس از چهار روز به نتيجه رسيد و جنازه الهه را از زير خروارها خاک پارک جنگلي «شيان» بيرون کشيدند. حالا پس از دو سال فقط مي خواهم قاتل سنگدل دخترم اعدام شود.
همچنين فاطمه  مادر الهه  در دفاع از خود توضيح داد: طي چهار سالي که از شوهرم جدا شده بودم فقط شش  بار الهه را ديدم و با او هيچ ارتباطي نداشتم. من از محضر دادگاه براي زني  که دخترم را  زنده به گور کرد تقاضاي اشد مجازات دارم. طيبه که چادر سياه به سر داشت عنوان کرد: من الهه را دوست داشتم و به خاطر او با پدرش ازدواج کردم، پس انگيزه اي براي کشتن اين دختر بچه نداشتم.
نامادري الهه در پاسخ به سوال قاضي کوه کمره اي پيرامون اظهاراتش در پرونده تصريح کرد: اعترافاتم را قبول ندارم و آنها را تحت فشار رواني نوشته ام.
سپس سرايدار مدرسه  به عنوان شاهد در جايگاه ويژه قرار گرفت و با اشاره به طيبه توضيح داد: آن روز همين زن، الهه را به بهانه خريد خوراکي از مدرسه برد.
همچنين مريم- مادر يکي از همکلاسان قرباني- رو به روي پنج قاضي شعبه 74 ايستاد و به تشريح آنچه ديده پرداخت: آن روز براي رساندن دخترم به مدرسه رفتم که متوجه حرکات مشکوک طيبه که پشت ماشين پنهان بود، شدم. وقتي طيبه دست الهه را گرفت و او را از مدرسه خارج کرد مساله را به سرايدار و  مدير  مدرسه  گفتم که آنها با بي تفاوتي از کنار اين موضوع گذشتند. عصر آن روز هم با من تماس گرفتند و براي توضيح آنچه ديده بودم به کلانتري دعوت شدم.
با پايان حرف هاي دو شاهد، طيبه در جايگاه متهم قرار گرفت و باز منکر جنايت شد. او به عنوان آخرين دفاع گفت: حرف هاي دو شاهد را قبول ندارم و نمي دانم چه کسي الهه را از مدرسه خارج کرده است.
در آخرين نشست محاکمه ، ابتدا قاضي «کوه کمره اي» از اعضاي کميسيون پزشکي قانوني خواست براي رفع  ابهام هاي موجود در پرونده  پاسخگو باشند.
رييس دادگاه از دکتر «کامران سلطاني» پرسيد، طبق نظريه اوليه پزشکي قانوني زمان مرگ الهه 48 تا 72 ساعت پيش از پيدا شدن جنازه اعلام شده است در حالي که اين زمان با گفته شاهداني که الهه را ديده اند همخواني ندارد. آيا زمان مرگ; دقيق عنوان شده است؟
دکتر پاسخ داد: با توجه به فساد جنازه امکان تعيين دقيق زمان مرگ ممکن نيست.
رييس شعبه 74 ادامه داد: طيبه اعتراف کرده است 30 قرص خواب آور در آب ميوه حل کرد و به الهه خوراند; در صورتي که پزشکي قانوني وجود ذرات قرص داخل معده دختر بچه را رد مي کند.در اين باره چه توضيحي داريد؟
دکتر سلطاني اعلام کرد: وقتي مدتي از مرگ مي گذرد آزمايش سم شناسي نمي تواند دليل محکمي باشد و هميشه جواب آزمايش ها درصدي مثبت يا منفي کاذب را به دنبال خواهد داشت. آنچه اما در اين پرونده مشهود است خفگي الهه است. پربودن حلق، حنجره و مجاري تنفسي از خاک نشان مي دهد دختر بچه هنگام دفن زنده بود و  مدت زمان طولاني زير خاک نفس کشيده است.
در ادامه محاکمه، دکتر کدخدايي به تاييد گفته هاي همکارش پرداخت: الهه به حتم قرباني جنايت شده است.
طيبه هنگامي که براي آخرين بار روبه روي پنج قاضي شعبه 74 دادگاه کيفري تهران ايستاد تاکيد کرد: باور کنيد که در مرگ الهه نقشي نداشتم و تحت فشار به جنايت اعتراف کردم.
وکيل مدافع  متهمه  نيز با اشاره به حرف هاي شاهدان عيني تاکيد کرد: در اين پرونده نمي توان حرف هاي شاهدان را مدرک قرار داد. حالا با توجه به وجود ابهام در نظريه پزشکي قانوني از محضر دادگاه تقاضاي صدور حکم برائت براي موکلم دارم. به گزارش ايسکانيوز، در پايان اين نشست قاضي کوه کمره اي و چهار مستشار وارد شور شدند و طيبه را به مرگ محکوم کردند.
ديروز با تاييد حکم مرگ در شعبه 37 ديوان عالي کشور، اين زن در يک قدمي چوبه دار قرار گرفت.

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 20 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 
تبانی پدر و نامادری برای قتل كودك سه ساله
در پی فرار پدر كودك، ماموران به موضوع مشكوك شده به تحقیق از 2 زن پرداختند كه مادر كودك گریه‌كنان راز قتل كودكش را برملا كرد.

پدر سنگدل كه با تبانی زن دوم خود، 2 كودكش را شكنجه كرده و مرگ یكی از آنها را رقم زده بود، تحت تعقیب پلیس استان تهران قرار گرفت و با دستگیری همسرش، تحقیقات ویژه در این زمینه آغاز شده است.

روز یازدهم مهرماه امسال، مامور حراست یكی از بانك‌های ساوجبلاغ با مركز فوریت‌های پلیسی 110 تماس گرفت و از حضور 2 زن و یك مرد كه كودك فوت شده‌ای را به بانك آورده بودند، خبر داد.

پس از این تماس، ماموران انتظامی استان به بانك اعزام شدند و پی بردند گفته‌های مرد تماس گیرنده صحت دارد. بنابراین آنها را به مركز پلیس انتقال دادند و پسر 5/3 ساله به نام سعید را به بیمارستان منتقل كردند . پزشكان در بررسی وضعیت كودك متوجه شدند او بر اثر شكنجه جسمی دچار خونریزی داخلی شده و جان باخته است و آثار سوختگی و آزار و اذیت با سیخ داغ و سیم برق روی بدن او دیده می‌شود كه نشان می‌دهد او بدفعات مورد آزار و اذیت جسمی قرار گرفته است.

با مشخص شدن موضوع، جسد كودك به پزشكی قانونی انتقال یافت و تحقیقات پلیس در این زمینه آغاز شد. مرد جوان خود را خداداد و پدر كودك و آن دو زن، یكی خود را مادر كودك و دیگری زن دوم مرد جوان معرفی كرد.

پدر كودك در اظهاراتش به پلیس گفت: فردی به خاطر اختلاف مالی با من، پسرم را ربود و به شهرستان انتقال داد و من و خانواده‌ام موفق به نجات وی نشدیم تا این كه چند ساعت قبل، فردی ناشناس در خانه‌‌مان را در قلعه‌ چندار - كوهسار - به صدا درآورد. وقتی در را باز كردم، با پسرم كه بد حال بود، روبه‌رو شدم و او را برای درمان به بیمارستان انتقال دادیم، اما پولی برای بستری كردن وی نداشتم. به این ترتیب، همراه 2 همسرم به بانك رفتیم تا مبلغی پول از حسابم برداشت كنم كه مامور حراست بانك پس از مشاهده فرزندم گفت او نفس نمی‌كشد.

ماموران پس از شنیدن اظهارات وی به تحقیق از 2 همسر وی پرداختند كه آنها گفته‌های وی را تایید كردند.

فرار پدر سنگدل از مركز پلیس

در همین موقع، پدر كودك همراه پسر یكساله‌اش برای آوردن مبلغی پول و مدارك هویتی خود و خانواده‌اش از مركز پلیس خارج شد اما دیگر به مركز پلیس برنگشت. در پی فرار پدر كودك، ماموران به موضوع مشكوك شده به تحقیق از 2 زن پرداختند كه مادر كودك گریه‌كنان راز قتل كودكش را برملا كرد.

راز قتل كودك

مادر كودك در اظهاراتش به پلیس گفت: 8 سال قبل با شوهرم در افغانستان ازدواج كردم و ثمره آن 2 پسر 3.5 و 5 ساله است. شوهرم 4 سال قبل برای یافتن كار به ایران سفر كرد و در قلعه چندار كوهسار ساوجبلاغ ساكن شد و با یك زن ایرانی به نام معصومه ازدواج كرد و صاحب فرزند شد. بعد او من و 2 فرزندم را هم برای ادامه زندگی به خانه‌اش در ایران آورد و یكی از اتاق‌های خانه را به ما داد.

وی ادامه داد: از همان موقع، بدرفتاری شوهر معتادم و همسرش با من و فرزندم آغاز شد و بدفعات آنها مرا در خانه‌ام حبس و كودكانم را در اتاق زندانی می‌كردند و آنها را با سیم برق و كابل كتك می‌زدند یا با سیخ داغ، بدن نحیف آنها را می‌سوزاندند و التماس و گریه من برای نجات آنها بی‌فایده بود. از یك ماه قبل، شكنجه‌ها بیشتر شد تا این‌كه روز حادثه، شوهرم و زنش به همراه پسر خردسالم كه بشدت بدحال بود از خانه بیرون آمدند و مرا از اسارتگاهم خارج كردند و با ادعای این كه كودكم بیمار است، قصد انتقال او را به بیمارستان داشتند كه در میانه راه متوجه شدم فرزندم نفس نمی‌كشد و شوهرم مرا با تهدید به قتل مجبور به سكوت كرد.

به دنبال اظهارات این زن، هووی وی هم مورد بازجویی قرار گرفت و ادعا كرد، شوهرش كودكان را شكنجه داده و یكی از آنها را به قتل رسانده است.

بنا بر این گزارش، معصومه هووی جوان با قرار قانونی بازداشت شد و تحقیق برای دستگیری پدر فراری ادامه دارد.


+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 19 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



نامادري‌ها لزوما بد جنس نيستند ولي شايد از آن‌ها بي‌مهري ببينيد. زماني كه با يك نفر از خانواده ازدواج مي‌كنيد كه او متاهل بوده و داراي كودك است آن كودك احساس مي‌كند كه بايد فكر‌هاي دزدكي كند و كارهايي را انجام دهد. شما آماده ايد تا موانعي بر سر راه نا مادري قرار دهيد . اما بهتر است از يك دعواي بزرگ با نا مادري جلوگيري كنيد و از آن دوري كنيد و حتي يك دوستي ساختگي با او داشته باشيد.

اتحاد در يك خانواده
هنگامي كه نامادريتان از شما فاصله گرفته در کار هايي که انجام مي دهيد با  تاييد او مواجه نمي شويد شما مي‌توانيد از يك برخورد جلوگيري كرده و به گونه اي رفتار كنيد كه او مهم به نظر برسد و انگار شما فرزند او هستيد. جالب است اگر او را براي شام يك بار در هفته دعوت كنيد به او اين احساس را بدهيد كه او ارزش دارد و درباره ي كار‌ها با او مشورت كنيد.

به خوص  هفته اي يك بار در يك تاريخ مشخص دور هم جمع شويد اما سعي كنيد سر زده نباشد. از اين راه او احساس كوچكي خواهد كرد و عكس العمل بهتري نسبت به گذشته خواهد داشت.
هر وقت شما به نا مادريتان توجه واقعي داشته باشيد، اگر لبخند بزنيد، سوال بپرسيد و واقعي به نظر برسيد و به نظر او توجه كنيد مي‌تواند رابطه‌تان را با نامادريتان بهبود ببخشد.
 

شنيدن عقيده او
اگر چه ممكن است براي روح شما قبول اين مطلب سخت باشد و به شما آسيب برساند اما بعضي از عقيده‌هاي نا مادريتان با ارزش است. به هر حال شايد وجود او در اطراف شما مثل يك بر جستگي ناجور به نظر برسد اما بايد براي بهبود اين وضغيت تلاش كنيد. نا مادري نه نتها از شما بزرگ تر است بلكه داراي تجربه‌هاي زياد تري نسبت به شما است.

اگر نامادريتان دوست داشته باشد به صورت بريده بريده و از سر تفريح عقيده ي خود را بيان كند و از هنر حواس پرتي به صورت عمدي استفاده كند، شما حرف‌هاي او را بشنويد و آن‌ها را تاييد كنيد سپس موضوع را با يك پرسش درباره زندگيش، تاريخ و يا آينده بحث را عوض كنيد.

تلاش نكنيد يك مانع كوچك را به يك مشكل بزرگ تبديل كنيد. اگر نا مادريتان حرف‌هايي مي‌زند كه شما را ناراحت مي‌كند، درباره دلايلي كه چرا اين حرف‌ها را مي‌زند فكر كنيد و بر اساس آن واكنش نشان دهيد. آيا گذشته در قضاوت شما مؤثر است؟ آيا در قضاوت او مؤثر است؟ آيا زياد شوخي مي‌كند؟ آيا درك اين موضوع برايش سخت و دشوار است؟
 
طرز رفتار در تعطيلات
تعطيلات شايد براي شما سخت باشد مخصوصا اگر ازدواج کرده ايد و ميخواهيد با عشقتان تنها باشيد ، اما ممكن است خانواده بخواهد شما را ببينند. فكر اين كه چگونه تعطيلاتي جدا از هم را خواهيد داشت يك احساس غفلت و نا خوشايندي در پيش خواهيد داشت.پس برنامه ريزي کنيد که همراه با همسرتان حتي شده به مدت کوتاهي به ديدار آنها برويد.

براي مثال قبل از رخ دادن يك تعطيلات بزرگ و طولاني با همسرتان صحبت كنيد و پيشاپيش طراحي كنيد كه چگونه از تعطيلات خود منتهاي استفاده را داشته باشيد. از عهده شما بر مي‌آيد كه به پدر و نامادريتان زمان‌هايي را اختصاص دهيد ، اگر نمي‌توانيد در تعطيلات آنها را ملاقات كنيد ، مي‌توانيد از راه‌هاي فرعي مثل تلفن و احوالپرسي استفاده کنيد.
 
تاكيد
به جاي توجه روي موقعيت‌هاي منفي بهتر است به نقاط مثبت فكر كنيد. اما اگر نامادريتان پند‌هايي ارزشمند را به شما مي‌دهد كه برايتان مفيد است و يا حتي فقط براي يك روز خوب به نظر مي‌رسد به آن مطمئن باشيد و از او تعريف كنيد.
اضافه كنيد يك لبخند يا با دقت در اصطلاحات مي‌تواند وضعيت را بهبود ببخشد. اگر شما پيشنهاد يا مشكلي داريد آن را به صورت مثبت بيان كنيد تا در آينده موقعيت بهبود پيدا كند. از عيب جويي كه باعث پايين آمدن شان نامادريتان مي‌شود دوري كنيد.
زماني كه نامادريتان شكيبا به نظر مي‌آيد ، فورا پيشبيني نكنيد تا بهترين دوستان شماست. سر انجام همه خواسته‌هاي او براي حيثيت وبزرگداشت شماست. 




سيمرغ

 

 

 

 



منبع: http://www.rooz8.com/

نظرتو بگو

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 19 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 دختر 7 ساله، قرباني آزار پدر و نامادري

 
محمد مصطفايي در گفتگو با ايسنا در تشريح اولين كودك آزاري سال جاري اظهار كرد: فرشته مادر عارفه سال 76 به عقد دائم فرشيد، پدر عارفه درآمده و اسفند سال 81 عارفه به دنيا آمده است، اما پس از 9 سال زندگي مشترك، والدين عارفه به دليل نداشتن تفاهم اخلاقي از يكديگر جدا شده‌اند.



وي در ادامه گفت: پدر عارفه پس از طلاق ازدواج كرده و سرپرستي و حضانت عارفه به وي سپرده شد. از آن پس عارفه مورد آزار و اذيت نامادري قرار گرفته و با فاش شدن موضوع كودك آزاري، حضانت از پدر سلب و به مادر سپرده شد، اما مادر عارفه به دليل فقر مالي، فرزندش را از طريق اداره بهزيستي به شيرخوارگاهي در تهران سپرد.

مصطفايي افزود: عارفه زماني كه به شيرخوارگاه سپرده شد بسيار ناآرام بود و كمبود وزن داشت كه به مرور با كمك مددكاران بهبود يافت و پس از مدتي به بنيادي در شمال تهران سپرده شد و وضعيت روحي و جسمي‌اش كاملا بهتر شد.

وي در ادامه گفت: پس از چند سال، پدر عارفه او را از طريق اداره بهزيستي در تاريخ 20 آبان سال گذشته از بنياد تحويل گرفت و سوم فروردين امسال، فردي عارفه را در حالي كه بشدت از لحاظ جسمي و روحي آسيب ديده بود در خيابان محل استقرار بنيادي كه عارفه را نگهداري مي‌كرد، مشاهده كرد و چون او را از قبل مي‌شناخت به مسوول بنياد تحويل داد.

وكيل اين كودك افزود: عارفه از نقاط مختلف بدن مورد ضرب و شتم قرار گرفته و آثار ضرب و جرح در بيشتر نقاط بدن و آثار سوزاندن به وسيله سيگار مشهود بود او توانايي صحبت كردن نداشت و وزن بسيار پايينش نشان مي‌داد روزهاي متوالي را در گرسنگي سپري كرده است.

وي گفت: شكايتي را به معاون دادستان تهران مستقر در دادسراي ناحيه يك ارائه كردم و ايشان نيز به دليل اهميت موضوع شكواييه را به بازپرس شعبه هفتم، ارجاع كردند و بازپرس نيز دستورهايي براي انجام تحقيقات مقدماتي صادر كرده است.

مصطفايي ابراز اميدواري كرد، با مجازات مرتكبان كودك آزاري محيطي امن براي كودكان فراهم شود تا در آينده، امنيت جسمي و روحي كودكان و جامعه از بين نرود.



منبع خبر : جام جم - http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100903870750

نظربده
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 19 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



كودك قرباني آزار پدر و نامادري‌:دلم به حال خواهرم مي‌سوزد

 
4 مهرماه امسال، مردي همراه پسر 10 ساله‌اش به بازپرسي شعبه نهم دادسراي ناحيه 2 تهران مراجعه و از همسرش به‌خاطر كتك‌ زدن پسر خردسالش شكايت كرد.

مرد شاكي در اظهاراتش به پليس گفت: من پزشك هستم و يك ساعت قبل، هنگامي كه به محل سكونت خود در يكي از محله‌هاي شمال غرب تهران بازگشتم، متوجه شدم فرزندم رامتين، از سوي همسرم بشدت كتك خورده و در يكي از اتاق‌هاي خانه حبس شده است و فقط گريه مي‌كند.



پس از اين شكايت، بازپرس پرونده از اين مرد خواست پسرش را براي ادامه تحقيقات به اتاق بازپرسي انتقال دهد كه مشخص شد آثار جراحت و خراشيدگي روي بدن وي وجود دارد و او با ترس و وحشت به پدرش نگاه مي‌كند.

بازپرس پرونده با مشكوك شدن به اين موضوع، دوباره به تحقيق از مرد شاكي پرداخت كه وي همسرش نامادري رامتين را مقصر معرفي كرد. به دنبال اظهارات متناقض اين مرد، دستور قضايي مبني بر احضار نامادري صادر شد.

با حضور زن در دادسرا، وي مورد بازجويي قرار گرفت و هرگونه كودك‌آزاري را انكار كرده و شوهرش را در جريان آسيب‌هاي واردشده به پسر خردسال، گناهكار دانست.

بازپرس پرونده، زماني كه با اظهارات متناقض اين زن و شوهر كه يكديگر را در مظان اتهام قرار داده بودند، روبه‌رو شد، از پسر خردسال خواست به شرح ماجرا بپردازد.

پسر خردسال راز كودك‌آزاري را برملا كرد

رامتين 10 ساله كه بشدت وحشت كرده بود، به بازپرس رنگ‌آميز گفت: هر دو نفر آنها دروغ مي‌گويند. 3 سال قبل بعد از اين‌كه مادرم فوت كرد و پدرم با نامادري‌ام نيلوفر ازدواج كرد آنها اوايل رفتار خوبي با من داشتند، اما از 6 ماه قبل، شروع به كتك زدن من كردند و تهديدم مي‌كردند نبايد ماجراي اين كتك‌ها را به كسي بگويم، در غير اين صورت، بيشتر مرا كتك خواهند زد.

آنها را دوست ندارم و هر روز كابوس‌ مي‌بينم. اگر به خانه بازگردم، مرا دوباره كتك خواهند زد. بازپرس پرونده پس از شنيدن اظهارات تكان‌دهنده رامتين، به تحقيق دوباره از نامادري و پدر وي پرداخت كه آنها عاقبت اعتراف كردند كه كودك را مورد آزار قرار داده‌اند.

اعتراف پدر و نامادري

نيلوفر نامادري رامتين در اظهاراتش به بازپرس پرونده گفت: چند سال قبل، پس از جدايي از شوهرم با پدر رامتين كه پزشك است، آشنا شدم و ازدواج كردم و ثمره آن، يك فرزند 18 ماهه دختر است.

من رامتين را بسيار دوست داشتم و به او عشق مي‌ورزيدم، اما او هر از گاهي به حرف‌هايم گوش نمي‌داد و بازيگوشي مي‌كرد و هر بار كه به شوهرم درخصوص فرزندش اعتراض مي‌كردم، با من مشاجره مي‌كرد. بنابر اين من هم عصباني مي‌شدم و بشدت رامتين را كتك مي‌زدم و تهديد مي‌كردم كه نبايد ماجراي آزار و اذيت‌ها را به پدرش بگويد يا در مدرسه موضوع را براي معلم و دوستانش بازگو كند.

نامادري متهم ادامه داد: بدرفتاري‌هاي شوهرم بيشتر شده بود؛ به حدي كه تصميم به جدايي از وي گرفتم. او وقتي از اين موضوع آگاه شد، گمان برد كه مانع اصلي ادامه زندگي‌مان، رامتين است. به اين ترتيب، فرزندش را كتك مي‌زد و من هم كه دل خوشي از اين كودك نداشتم، توجهي به اوضاع نمي‌كردم.

به دنبال اظهارات اين زن، شوهرش مورد بازجويي قرار گرفت و به آزار و اذيت و كتك زدن پسر 10 ساله‌اش اعتراف كرد.

با اعتراف اين زوج به آزار و اذيت كودك خردسال از 7 ماه قبل، آنها با قرار قانوني بازداشت شدند و براي بررسي سلامت رواني به پزشكي‌قانوني انتقال يافتند.

گفتگو با كودك 10 ساله

خبرنگار ما گفتگويي با رامتين كودك آسيب‌ديده داشته است كه در پي مي‌آيد.

در خانه چه كساني تو را آزار مي‌دادند؟

نامادري و پدرم. انگار در زندگي آنها اضافي هستم. آنها هر دفعه به دليلي مرا كتك مي‌زدند. مامان نيلوفر هر مرتبه كه شيطنت مي‌كردم، مرا بشدت با مشت و لگد كتك مي‌زد و با دندان كمر و پهلويم را گاز مي‌گرفت و تهديد مي‌كرد اگر ماجرا را با دوستان و حتي با مادربزرگم در ميان بگذارم، مرا بشدت كتك مي‌زند و به منزل راه نمي‌دهد. اوايل بابا از من حمايت مي‌كرد، اما بعد خودش هم مثل نيلوفر مرا كتك مي‌زد.آنها هر مرتبه با هم دعوا مي‌كردند، من بيشتر كتك مي‌خوردم، حتي يك روز نيلوفر نامادري به خاطر اين‌كه آشغال بستني را در بالكن آپارتمان انداخته بودم، بشدت كتكم زد و پايم ليز خورد و سرم محكم به زمين خورد و گوشم هم بشدت آسيب ديد.

نامادري روزي 2 بار مرا كتك مي‌زد، اما من به خاطر اين‌كه خواهركوچولويم را دوست داشتم، از آزار و اذيت‌هاي او و پدرم با هيچ‌كس حرف نمي‌زدم. آخرين مرتبه هم پس از اين‌كه از سفر به تهران بازمي‌گشتيم، داخل خودرو با پدرم دعوا كرد و پس از آن‌كه بابا خودرو را متوقف كرد، نيلوفر به جان من افتاد و بشدت كتكم زد تا اين‌كه به كمك چند زن و مرد رهگذر نجات يافتم. آنها از 7 ماه قبل، به من اجازه نمي‌دادند خانواده‌ مادرم و حتي اقوام پدرم را ببينم. بيشتر اوقات در اتاق خود زنداني بودم و اجازه نداشتم با بچه‌هاي كوچه بازي كنم و به ديدن مادربزرگم بروم.

چه آرزويي داري؟

دوست دارم زودتر خوب شوم تا دوباره مدرسه بروم و بتوانم باز هم دوستانم را ببينم. از بابا و مامان نيلوفر مي‌ترسم و نمي‌خواهم كنار آنها باشم، اما دلم به حال خواهر كوچولويم مي‌سوزد. نمي‌خواهم آنها زندان بروند. مي‌ترسم سرنوشت خواهرم بدتر از من شود.

اين گزارش حاكي است، پس از تحقيقات مقدماتي، پدر و نامادري كودك 10‌ساله با قرار قانوني بازداشت شدند و تحقيقات تكميلي از آنها ادامه دارد.

منبع خبر : جام جم - http://jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100918559633

نظر یادت نره
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 18 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



 

پدر سنگدل که براي پايان دادن به اختلاف دختر 7ساله و همسر دومش ، فرزندش را بي رحمانه کتک مي زد و بدنش را با سيخ داغ مي سوزاند، دستگير شد.



به گزارش معاونت اجتماعي و ارشاد فرماندهي انتظامي ورامين ، چهارم بهمن ماه امسال ، زن 31 ساله اي به اداره جنايي پليس آگاهي ورامين مراجعه کرد و از ناپديد شدن دخترخوانده 7ساله اش به نام صفيه از منزلشان در دهستان جليل آباد خبر داد.

به دنبال اين تماس ، پرونده اي تشکيل شد و تحقيقات ماموران براي يافتن دختر خردسال ادامه يافت تا اين که شامگاه چهارم بهمن ، ماموران هنگام گشتزني در سطح شهر، دختر گمشده را در حالي که در يکي از محله هاي ورامين پرسه مي زد، شناسايي و پيدا کردند و او را براي ادامه تحقيقات به مرکز پليس آگاهي ورامين منتقل کردند.

راز کتک هاي پدر و نامادري در دل دختر خردسال

صفيه دختر 7ساله گريه کنان به پليس گفت: پدر و مادرم چند سال قبل از هم جدا شدند و بعد پدرم با زني به نام توران ازدواج کرد. فکر مي کردم اين زن جاي خالي مادرم را پر مي کند، اما اين طور نشد.

او مدام مرا کتک مي زد و هر وقت در کارهاي منزل به او کمک نمي کردم يا با دوستانم در خيابان بازي مي کردم ، سيخ داغ روي بدنم مي گذاشت و تنبيهم مي کرد و به محض آمدن پدرم ، از من بدگويي مي کرد تا پدرم مرا کتک بزند. دخترخردسال ادامه داد:

آنها مدام مرا کتک مي زدند و تنم را سياه و کبود مي کردند. شب ها از شدت درد با گريه مي خوابيدم و دوست داشتم هيچ وقت صبح نشود تا دوباره مجبور به تحمل کتک هاي پدر و نامادري ام نباشم.

آن روز نامادري ام مرا کتک زد و از منزل بيرون کرد و فرياد زد ديگر حق نداري به منزل بيايي ، برو نزد مادرت. آنقدر ترسيده بودم که نمي دانستم چه کار کنم. با گريه در کوچه پس کوچه هاي شهر مي گشتم تا اين که ماموران انتظامي مرا پيدا کردند. حالا هم نمي خواهم به آن خانه برگردم چون پدر و نامادري ام دوباره مرا تنبيه مي کنند. به دنبال اظهارات دختر خردسال ، پدر و نامادري وي بازداشت شدند و با انتقال به مرکز پليس ، مورد بازجويي قرار گرفتند.

اعتراف پدر به کودک آزاري و انکار نامادري

پدر سنگدل در اظهاراتش به پليس گفت: پس از ازدواج با همسر دومم ، دخترم با او سازگاري نداشت و مدام ما را اذيت مي کرد. درگيري هاي او و همسرم با به دنيا آمدن فرزند جديدمان بيشتر شد و من و همسرم ديگر از اين وضعيت خسته شده بوديم. براي پايان دادن به رفتارهاي بد دخترم بايد کاري مي کرديم.

به همين خاطر او را کتک مي زدم ولي همسرم او را کتک نمي زد. دخترم دروغ مي گويد. بنا بر اين گزارش ، پدر سنگدل با قرار قانوني روانه زندان شده است تا تحقيقات تکميلي در اين زمينه صورت گيرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 18 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |



وحشتناك است. وحشتناك. حتي از آنهم بدتر. زننده تر. اينكه زني كه نامادري دو دختر 9 ساله و 6 ساله باشد و براي خلاص شدن از دستشان به آنها آموزش روابط جنسي زننده بدهد و برايشان فيلم هاي س.ك.س.ي بگذارد تا آنها با ديدن اين فيلم ها آموزش ببينند و بعد آنها را وادار كند كه با يكديگر آميزش جنسي داشته باشند بيشتر به يك فيلم از نوع سينماي وحشت آمريكايي شبيه است تا واقعيتي كه در جامعه مدعي اخلاق ما اتفاق مي افتد. اما اتفاق افتاده.  نكته دردناك و البته باز هم وحشتناك اين ماجرا اين است كه اين اتفاق نه در يك خانواده حاشيه نشين كه در خانواده اي تقريباً مرفه اتفاق افتاده. نامادري بي رحمي كه براي خلاص شدن از شر دو دختر خوانده اش، در شرايطي كه پدر بچه ها در زندان بوده، به آنها به اجبار آموزش رفتارهاي زننده جنسي مي داده و وادارشان مي كرده تا با هم اين كار را بكنند، تا وقتي پدر از زندان آزاد مي شود به فكر خلاصي از شر آنها بيافتد. لابد براي حفظ آبرو. و اين پدر بي رحم و متزلزل وقتي از زندان باز مي گردد بچه ها را به بدترين نحو ممكن شكنجه مي كند. او با داغ زدن حساس ترين نقاط بدن بچه ها آنها را تنبيه مي كرده. اين پدر به اصطلاح غيرتمند در پاسخ به سئوال قاضي پرونده كه چرا چنين رفتار وحشيانه اي با كودكانت مي كردي گفته " کودکانم حركات غير عادي داشته اند و چند بار وقتي سر زده وارد خانه شدم آنها را ديدم كه داخل كمد ديواري يا اتاق خواب هستند. حتي نقاشي هايشان كه در پشت آينه پنهان مي كردند، به شكلي بود كه كه در آن حالت اندامها و نحوه برقراري روابط جنسي را به تصوير كشيده بودند. به همين خاطر مجبور به سوزاندن آلت تناسلي دخترانم شدم." بر بدن دو كودك بيش از 14 مورد سوختگي شديد ديده شده است و علاوه بر آن روي بدن دختر 6 ساله اين داستان آثار كبودي شديد در اثر برخورد اجسام سخت ديده مي شود. پزشكي قانوني علاوه بر اين اعلام كرده كه هر دو كودك از افسردگي شديد روحي رنج مي برند.

تلخ است. مثل زهر هلاهل تلخ است و برنده. مصيبت است. نكبت است اين خبر. اما بايد خواند. بايد آن را تا آخر خواند. بايد آنها كه فرمان سنگسار را مي دهند بدانند كه نتيجه سخت گيري تا كجا مي رود. به كجا كشيده مي شود. اين ديگر بي اخلاقي نيست. نامردي است. نامردي هم آنطرف تر. حيوان هم چنين رفتاري با همنوع خود نمي كند. بچه ها در دادگاه با ركيك ترين كلمات نامادري را مورد خطاب قرار مي دادند و هر دو متفق مي گفتند كه در نبود پدر زنك با بيش از 70 مرد رابطه جنسي داشته و براي خفه كردن بچه ها آنها را وادار مي كرده كه پس از هر بار عمل كثيفي كه زنك انجام مي داده بدن او و مردها را تمييز كنند. حتي از اين هم وقيح تر. از آنها مي خواسته تا به تماشاي رفتار س.ك.س.ي خودش با مردها بنشينند. بچه ها در دادگاه مي گفتند زنك گاه و بيگاه در نيمه شبها بچه ها را وادار مي كرده تا بعد از تماشاي كثيف ترين فيلم هاي پ.ورن.و، عين همانها را برايش اجرا كنند.

البته ماجرا را عمه بچه ها مي فهمد و به پليس خبر مي دهد و پرونده مجرميت اين زن و مرد در شعبه 1172 دادگاه تهران در جريان است.گرچه برای پدر بی رحم این ماجرا تنها یک سال حبس بریده اند و زنک را لابد چند سال زندان می کنند که چی بشود؟ آیا از اين دو كودك ديگر چه چيزي باقي مي ماند؟ آيا آنها از درون ويران نشده اند؟ نمرده اند؟ آيا راه علاجي براي آنها هست؟ براي ما چطور؟ براي جامعه محنت زده بي بند و بار ما چطور؟ خدایا پناه بر تو! پناه بر تو. 

نظر تو چیه 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/26ساعت 18 توسط ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |